<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فمینوستالژی</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com</link>
<description>حرف‌های من با من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Sep 2026 08:51:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>شکر</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/11</link>
<description>از جلسه با یک ناشر تازه می‌آیم. فضاهایی که در آن فقط از کار حرف می‌زنند و حرفی از &quot;شرایط دشوار کنونی&quot; نیست را موهبتی از طرف خدا می‌دانم. آشنا شدن با آدم‌هایی که دور هم فقط فکر کنیم که چطور یک مسیر درست و باارزش را شروع کنیم و به نتیجه برسانیم. نق زدن، ناله کردن، نشستن و مغلوب شرایط شدن هیچ‌وقت چیزی را بهتر نکرده... همیشه جریان‌های سازندۀ مهم از دل حرکت‌های امیدوارانۀ ناچیز درآمده و این امیدوارکننده‌ترین حقیقت و حقیقی‌ترین امیدی است که می‌شناسم.</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2026 08:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
<item>
<title>چشم‌ها در فراق منظره‌ها...</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/10</link>
<description>هم آرامم و هم آشفته... و دلم بیشتر از هر وقتی، در جاده بودن می‌خواهد... دلم تماشای کوه و کوهپایه و دشت می‌خواهد. این بی‌قراری‌هایم را فقط ریختن حجم بزرگی تو در کاسۀ کوچک چشم‌هایم آرام می‌کند. بسیار دلتنگ آنم که بیرون از این چاردیواری اتاق و خانه و محله و شهر، در آغوش طبیعتت باشم و تو را سر بکشم. کاش می‌شد در این چاردیواری تنگ دنیا، قبل از تمام شدن چیزی که نامش زندگی‌ست هم پرواز کرد و وسیع شد... کاش می‌شد &quot;روح بودن&quot; را اراده کرد و هر لحظه به آن رفت و از آن</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2026 17:41:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/10</guid>
</item>
<item>
<title>مکث‌ها، فرصت‌ها</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/9</link>
<description>گاهی &quot;فضاهای خالی&quot; از متن مهم‌ترند. سکوت، فاصله، جای خالی بین صداها و کلمات و نقش‌ها بگذار و به دیگران، خواننده‌ها، شنونده‌ها... مهلتِ هضم کردن بده. گفت‌وگو کردن را خیلی وقت‌ها بلد نبودنِ همین نکته خراب می‌کند. همین‌طور آموختن را... و آگاهی رساندن را. هی نباش/نگو... یا همه‌جا... یا نخواه همه‌چیز را گفته باشی. صبوری کن و به مکث‌ها و فرصت‌ها و فاصله‌ها اعتماد کن.</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2026 13:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
<item>
<title>نسلی برای همۀ فصل‌ها...</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/8</link>
<description>جالب است که ما دهه شصتی‌ها به میان‌سالی رسیدیم و هنوز حرف‌مان از سر زبان‌ها نرفته... گرچه که وقتی خوب می‌بینم همۀ نسل‌های ما هرکدام برای خود پر از چالش و مواجهه با روزگارهای پیش‌بینی‌نشده بودند. بعضی از هم‌قطارهای نسل من را حادثه‌ها و بیماری‌ها و حتی انتخاب‌ها زودتر برده است، ولی هنوز وقت تمام شدن‌مان نرسیده است. گاهی فکر می‌کنم حتی وقتی که یکی یکی عمرمان سر شد و نسل ما واقعاً با زندگی و روزگار خداحافظی کرد، آیا هنوز حرف‌مان را خواهند زد؟ آیا هنوز &quot;دهه</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2026 09:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/8</guid>
</item>
<item>
<title>یادهای گرامی</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/7</link>
<description>شنیدن آهنگ‌های قدیمی، دالانی را به رویم باز می‌کند که روی دیوارهایش، تصویرهای دلپذیر سال‌های اول جوانی مثل ماهی‌های یک تونل آکواریومی می‌گذرند. یادم می‌آید چه وجود همیشه در آستانۀ لبریز شدنی بودم، از آوا، کلمه و تصویر... یادم می‌آید چه دوستانی داشته‌ام، چه لحظات ارجمند بی‌نظیری که در نهایت سادگی‌مان ساخته بودیم. آن عصرهای آفتابی و گرم دانشگاه، آن جلسه‌های یواشکی ادبی که جدای تمام انجمن‌بازی‌ها با سه-چهار دوست هم‌سلیقۀ بی‌ادعا در قالبی بی‌نام توی دفتر انجمن</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 11:55:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/7</guid>
</item>
<item>
<title>فرای تحمل</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/6</link>
<description>تحمل جهانِ گرگ و میشِ حق و ناحق فراتر از توان من است. بسیار خسته‌ام از هر ثانیه حیرت را فرو خوردن... که این همه چشم بتواند حق را نبیند و این همه زبان بتواند به ناحق باز شود.</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 09:17:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/6</guid>
</item>
<item>
<title>ای گریه‌های بعد از این...</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/5</link>
<description>تا یادم می‌آید زندگی، وظیفه‌ها گردباد من بوده‌اند. دیگر هر وقت می‌آیم از خستگی ذهن و جان بگویم، یادم می‌آید که من مگر حرف دیگری هم داشته‌‌ام هیچ‌وقت؟ چه تعریفی دارم از خودم؟ این وبلاگ را دوباره بعد از مدت‌ها ساختم که ملزم باشم به وقت گذاشتن برای دل خودم. که ملزم باشم بیایم این‌جا بنشینم روبه‌روی این صفحه و فکر کنم و دوباره خودم را از لابه‌لای خرت‌ و پرت‌های زمانی که گذشته پیدا کنم. چیز عجیبی از خودم می‌بینم؛ موجودی میان‌سال که یک طرفش شبیه دستی خشک شده به</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 21:17:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/5</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهم کن</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/4</link>
<description>در دلم یک شهر، سوخته؛ در دلم هوا گرگ و میش است... در دلم یک غریبه است، که نمی‌شناسمش... یک غریبه است که نمی‌دانم حسم نسبت به او چیست. غریبه‌ای که منم. غریبه‌ای که خودم ساخته‌ام، آن‌قدر لرزان، آن‌قدر بی‌شکل، آن‌قدر بی‌چیز... فکر و زبانم را خوب می‌شناسم، شکل دارند، خواسته دارند، با صلابت‌اند. اما چه کرده‌ام با خودم که در عمل این همه فاصله هست؛ آن‌چه انجام می‌دهم، این جاهایی که می‌چرخم، این آدم‌ها که می‌بینم هر روز، انگار هر روز غریب‌تر می‌شوند برایم.</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 13:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/4</guid>
</item>
<item>
<title>ناهماهنگی</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/3</link>
<description>جزو موجوداتی هستم که از خودم اغلب تعجب می‌کنم. کسانی را در کنار دارم که تسلسل پیشامدهای بازدارنده خسته‌شان می‌کند، به نظر من خیلی منطقی است. دلسرد و دلزده می‌شوند، حسی که بسیار می‌فهممش... اما این که چرا مثل آن‌ها نمی‌توانم ترمز این تن و ذهن خسته را بکشم را نمی‌فهمم... هر لحظه احساس پوچی می‌کنم، ادامه دادن به چشمم بی‌فایده‌ترین و غریب‌ترین کار می‌آید. به خصوص که هر روز به «از من گذشته» بودنِ خیلی چیزها می‌رسم، اما انگار پذیرفتن و دست شستن را بلد نیستم.</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2026 20:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/3</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از تو خدا حافظ ما...</title>
<link>https://rakhshan.blogfa.com/post/2</link>
<description>دیگر نیستی و انگار معنا گم شده است. نقطۀ اتصال گم شده است. عطر و رنگ و جاذبه گم شده است. به سلامت باشی مهربان ما که هستی و به لبخند که هستی و به آرامش که هستی... مهربان ما که بر پنجرۀ نگاه نشسته بودی اما از چشم من‌های بسیاری نادیده و ناشناس و غریب ما بی‌معرفت‌ها را که می‌دیدی، می‌شناختی و دوست می‌داشتی فراموش نکنی... فراموش‌مان نکنی از دعای پدرانه‌ات... «بابا جون»... بعد از تو خدا حافظ ما...</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 13:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rakhshan</dc:creator>
<guid>rakhshan.blogfa.com/post/2</guid>
</item>
</channel>
</rss>
