هم آرامم و هم آشفته...

و دلم بیشتر از هر وقتی، در جاده بودن می‌خواهد... دلم تماشای کوه و کوهپایه و دشت می‌خواهد. این بی‌قراری‌هایم را فقط ریختن حجم بزرگی تو در کاسۀ کوچک چشم‌هایم آرام می‌کند. بسیار دلتنگ آنم که بیرون از این چاردیواری اتاق و خانه و محله و شهر، در آغوش طبیعتت باشم و تو را سر بکشم. کاش می‌شد در این چاردیواری تنگ دنیا، قبل از تمام شدن چیزی که نامش زندگی‌ست هم پرواز کرد و وسیع شد... کاش می‌شد "روح بودن" را اراده کرد و هر لحظه به آن رفت و از آن برگشت.

جایم خیلی کوچک است ای خدا...

و چشم‌هایم خیلی می‌سوزد.