چیدمان لطف تو

هرچقدر شکرت کنم برای این روزها کم است. این وقت‌های یک سالِ پیشم و چند سال پیش‌ترش را که یادم می‌آید، باورم نمی‌شود که دوام آورده باشم و به امروز رسیده باشم. و شک ندارم اگر به آن روزها برگردم، خود آن روزهایم هم باورشان نمی‌شود روزی بیاید که از آن خاک انبوه بلند شده باشد: بارهایی، ترس‌هایی و غم‌هایی که فرا و ورای توانم می‌رفتند، که داشتند به هیچم می‌بردند...

این لبخندهای امروز، این که دوباره همان زهرایی هستم که می‌شناختم و پرکار و پرلبخند و پرجنب و جوش را از تو دارم مثل هر وقت دیگری...

تو که یادم می‌روی اما یادت نمی‌روم... تو که جانی و حتی اگر جایی دست‌هایم خالی مانده باشد، می‌دانم داشتن و نداشتن همه از لطف و مهربانی‌ات است.

شکرت می‌کنم بسیار و با این امید، که در ناشادی و نداری هم این شکر با من بماند.

راستی، امروز حواسم بود آسمان را چقدر قشنگ کرده بودی... حواسم بود همه‌جا همراهم بودی و خیالم را راحت می‌کردی... حواسم بود به آن پروانه‌های آبی کوچک و آن گل‌های زرد ریز، و آن دست‌های سنگین درخت زیتون... حواسم هست مهربانم... و مخلصم...

تو، چه کشیدی بگو...

"می‌کشدم می به چپ، می‌کشدم دل به راست

رو که کشاکش خوش است، تو، چه کشیدی بگو"

کشاکش مدام است زندگی، حاشیۀ امن ندارد. به قول معروف، "مانترا"یت باید همین باشد.

که یادت بماند تو کسی نیستی که در امان باشی.

جای بنده، مرز است: مرز خوف و رجا... مرز اطمینان و تردید... مرز وصل و جدایی... مرز پیدا و ناپیدایی...

مطلق بودن جای بنده نیست. و "در مطلق نبودن"، بی‌قراری می‌آورد.

شک کن، همیشه به سفتی زیر پایت... شک کن همیشه به آسایش، به آرامش...

تو در بی‌قراری آفریده شدی، بی‌قراری‌ات را در آغوش بگیر و بکش، تا روزی که از تو تحویلش بگیرند.

قرار فقط در مقام سیمرغ است.

توکل

یک‌باره زیر آوار کارهای بسیار و بسیارم...

مدد می‌خواهم ای خدا، که کارها مفید باشند، شیوه‌ها درست باشند، من درست باشم...

که هر قدم را به نظر لطفت متبرک کنی.

مدد می‌خواهم که مرا به مسیرهایی که می‌خواهی ببری. به قول آقا جان که همیشه در دعا می‌گفتند:

«ما را از آن‌چه از تو دورمان می‌کند دور، و به آن‌چه به تو نزدیک‌مان می‌کند موفق بدار».

هر جا که می‌بری خودت ببَر... هر چه که می‌خواهد بشود خودت بخواه، خودم را به تو سپرده‌ام.

برایم، برای‌مان بهترین را بخواه.

"بدی" نبودن... چرا که زندگی سیاهی نیست...

شعرِ "نگاه کن" شاملو را بسیار دوست دارم:

"سالِ بد

سالِ باد

سالِ اشک

سالِ شک.

سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم

سالی که غرور گدایی کرد.

سالِ پست

سالِ درد

سالِ عزا

سالِ اشکِ پوری

سالِ خونِ مرتضا

سالِ کبیسه…

...

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتا مرگ دام نیست

چرا که یارانِ گمشده آزادند

آزاد و پاک…

...

من عشقم را در سالِ بد یافتم

که می‌گوید «مأیوس نباش»؟ ــ

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سالِ بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم

گُر گرفتم.

...

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم،

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم،

چرا که زندگی، سیاهی نیست

چرا که خاک، خوب است.

...

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سالِ بد دررسید:

سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا

سالِ تاریکی.

و من ستاره‌ام را یافتم من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم.

...

تو خوبی

و این همه‌ی اعتراف‌هاست.

من راست گفته‌ام و گریسته‌ام

و این بار راست می‌گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.

...

تو خوبی

و من بدی نبودم.

تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد سبک شد.

عقده‌هایم شعر شد سنگینی‌ها همه شعر شد

بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد

همه شعرها خوبی شد

آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را خواند

به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش

تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.

من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی‌ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست. ــ

من به اقرارهایم نگاه کردم

سالِ بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم.

...

دلم می‌خواهد خوب باشم

دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم"

فارغ از این‌که شاعر این شعر را برای که و چه گفته، این شعر بسیار نازنین است... و چقدر گذشته بود از زمانی که شعری را بتوانم این‌طور با جان و دل بخوانم. بهانه‌اش به خاطر آوردن "من بد بودم، اما بدی نبودم" بود.

چقدر این فرق مهم است. بد بودن هنوز فاصله‌ها دارد با "بدی" بودن... چون هنوز امکان گریختن از اصلِ بدی وجود دارد.

حقیقت فاجعه‌آمیزی دربارۀ "بدی بودن" هست که آن را گریزناپذیر می‌کند. این‌که شکل ذات پیدا کرده، و ممکن است آن که "بدی" شده دیگر نتواند بفهمد که به چه چیزی تبدیل شده... و ناخودآگاه بیشتر غرق شود.

آن بخش‌های دیگری که پررنگ کرده‌ام هم بخش‌های خیلی عزیز این شعرند برایم.

قابلیت آن را دارم که بر بستر این شعر، آرام و راضی بمیرم...

جهان رنجیدۀ من

باران می‌بارد و اولین باران پاییز امسال این شهر است که به خیر و شکرِ بسیار، بسیار.

و یادم هست که دلم برای باران‌های قشنگ شهرم هم همیشه تنگ خواهد ماند.

و یادم هست دلم برای هر آن‌چه که منِ امروز را بافته است، برای بیشترشان که عزیز بودند و بوی مراقبت همیشۀ تو را می‌داده‌اند.

چند روز پیش اتفاقی ریحانه را دیدم... صفحه‌ای که به من نگفته بود. بماند چیزهایی که تمام این سال‌های دراز دوستی و ندیدن هم را یادم انداخت، بماند که باز یادم آمد ما مثل هم نبودیم در این ارتباط و ... اما جور متفاوتی دیدمش. کوهنورد بود. یک عالمه عکس داشت از صعودهای باصلابت کنار هم‌نوردهایی که من نمی‌شناختم. همه مرد بودند و بین آن‌ها حالت صورت ریحانه خیلی متفاوت نبود. اول در خودم خرد شدم، از موجود آسیب‌پذیری که هستم... از این‌که از ارتفاع می‌ترسم. از این‌که هرگز نتوانسته‌ام آن‌طور که دلم می‌خواسته طبیعت‌گرد باشم... از این‌که این عکس‌ها را چیدم کنار حرف‌های آخرین تلفن که گفته بود در یک شرکت صنعتی مدیر تولید است و توانسته در یک فضای کاملاً مردانه ابهت خودش را به همه نشان بدهد...

این‌ها تا چند روز باعث شد دوباره خودم را شخم بزنم و زیر و رو کنم و بتکانم... تکاندنی تکاندنی!

اما تلاطم و طوفان که خوابید، دیدم به خودم یک عذرخواهی بزرگ بدهکارم. به تمام زحماتم، به تمام آرزوهایی که به عشق عزیزانم و به خصوص برای آرامش مامان و بابا و بودن کنار خواهر، تبدیل کردم به هرآن‌چه که می‌شد نگندید و ادامه داد و تا آن‌جا که عقل و توانم می‌رسید، درست و مؤثر بود. به این موجود آسیب‌پذیری که اتفاقاً چقدر جان‌سخت است، مسئول است، و تمام این سال‌ها جهان خودش را آجر به آجر ساخته... جهانی زنانه، مهربان و توانا در چیزهایی که ستونش کرده‌اند. آن عکس‌های باصلابت را من از خودم جای دیگری دیده بودم که جلوی چشم نبود و حتی خودم هم یادم نمی‌ماند.

امیدوارم دیگر یادم نرود که این جهانِ به رنج‌ساختۀ محترم را هیچ طور کوچک نکنم.

شکر

از جلسه با یک ناشر تازه می‌آیم. فضاهایی که در آن فقط از کار حرف می‌زنند و حرفی از "شرایط دشوار کنونی" نیست را موهبتی از طرف خدا می‌دانم. آشنا شدن با آدم‌هایی که دور هم فقط فکر کنیم که چطور یک مسیر درست و باارزش را شروع کنیم و به نتیجه برسانیم. نق زدن، ناله کردن، نشستن و مغلوب شرایط شدن هیچ‌وقت چیزی را بهتر نکرده... همیشه جریان‌های سازندۀ مهم از دل حرکت‌های امیدوارانۀ ناچیز درآمده و این امیدوارکننده‌ترین حقیقت و حقیقی‌ترین امیدی است که می‌شناسم.

چشم‌ها در فراق منظره‌ها...

هم آرامم و هم آشفته...

و دلم بیشتر از هر وقتی، در جاده بودن می‌خواهد... دلم تماشای کوه و کوهپایه و دشت می‌خواهد. این بی‌قراری‌هایم را فقط ریختن حجم بزرگی تو در کاسۀ کوچک چشم‌هایم آرام می‌کند. بسیار دلتنگ آنم که بیرون از این چاردیواری اتاق و خانه و محله و شهر، در آغوش طبیعتت باشم و تو را سر بکشم. کاش می‌شد در این چاردیواری تنگ دنیا، قبل از تمام شدن چیزی که نامش زندگی‌ست هم پرواز کرد و وسیع شد... کاش می‌شد "روح بودن" را اراده کرد و هر لحظه به آن رفت و از آن برگشت.

جایم خیلی کوچک است ای خدا...

و چشم‌هایم خیلی می‌سوزد.

مکث‌ها، فرصت‌ها

گاهی "فضاهای خالی" از متن مهم‌ترند.

سکوت، فاصله، جای خالی بین صداها و کلمات و نقش‌ها بگذار و به دیگران، خواننده‌ها، شنونده‌ها... مهلتِ هضم کردن بده.

گفت‌وگو کردن را خیلی وقت‌ها بلد نبودنِ همین نکته خراب می‌کند.

همین‌طور آموختن را...

و آگاهی رساندن را.

هی نباش/نگو... یا همه‌جا... یا نخواه همه‌چیز را گفته باشی.

صبوری کن و به مکث‌ها و فرصت‌ها و فاصله‌ها اعتماد کن.

نسلی برای همۀ فصل‌ها...

جالب است که ما دهه شصتی‌ها به میان‌سالی رسیدیم و هنوز حرف‌مان از سر زبان‌ها نرفته... گرچه که وقتی خوب می‌بینم همۀ نسل‌های ما هرکدام برای خود پر از چالش و مواجهه با روزگارهای پیش‌بینی‌نشده بودند.

بعضی از هم‌قطارهای نسل من را حادثه‌ها و بیماری‌ها و حتی انتخاب‌ها زودتر برده است، ولی هنوز وقت تمام شدن‌مان نرسیده است.

گاهی فکر می‌کنم حتی وقتی که یکی یکی عمرمان سر شد و نسل ما واقعاً با زندگی و روزگار خداحافظی کرد، آیا هنوز حرف‌مان را خواهند زد؟ آیا هنوز "دهه شصتی بودن"، موضوع ویژه‌ای خواهد بود؟

یادهای گرامی

شنیدن آهنگ‌های قدیمی، دالانی را به رویم باز می‌کند که روی دیوارهایش، تصویرهای دلپذیر سال‌های اول جوانی مثل ماهی‌های یک تونل آکواریومی می‌گذرند. یادم می‌آید چه وجود همیشه در آستانۀ لبریز شدنی بودم، از آوا، کلمه و تصویر...

یادم می‌آید چه دوستانی داشته‌ام، چه لحظات ارجمند بی‌نظیری که در نهایت سادگی‌مان ساخته بودیم.

آن عصرهای آفتابی و گرم دانشگاه، آن جلسه‌های یواشکی ادبی که جدای تمام انجمن‌بازی‌ها با سه-چهار دوست هم‌سلیقۀ بی‌ادعا در قالبی بی‌نام توی دفتر انجمن ادبی، طبقۀ دوم ساختمان خالی از هیایوی بچه‌های دانشگاه شکل می‌دادیم. دفترچه‌های‌مان همراه بود و هر چه از شعر و داستان خوانده بودیم و یادداشت کرده بودیم برای هم می‌خواندیم.

اسماعیل... که گرچه بعدها دوستی‌مان تمام شد اما یاد آن وقت‌های‌مان همیشه سبز و گرامی‌ست و مثل پدر ادبیات‌خوانی‌ام بود. خانم موسویِ آموزش دانشگاه که اهل دل یافته بودیمش و برای‌مان عاشقانه‌های نزار قبانی را ترجمه می‌کرد و با صدای نازنین پراحساسش می‌خواند. ریحانه با کتاب جبران خلیل جبرانش... خستگی‌هایی که بخار می‌شدند و آرامشی که در رج به رج آن محفل کوچک ساده موج می‌زد...

هنوز هم یاد آن سال‌ها گرچه بوی خامی می‌دادند، گاهی احساس این روزهایم را بارور می‌کنند و الهام‌بخش آفرینش‌اند.

زندگی ادبی رو در روی‌مان در دانشگاه می‌گذشت و زندگی ادبی مجازی‌مان در وبلاگ‌های پررونق آن سال‌ها. شیفتگی‌ها، آموختن‌ها، رفاقت‌ها، دوئل‌ها، دوئت‌ها... شاعرانه‌هایی که گاه به زندگی‌های واقعی سرریز می‌کردند و سرنوشت‌های‌مان را متأثر می‌کردند.

یاد همه را دوست می‌دارم.