شنیدن آهنگ‌های قدیمی، دالانی را به رویم باز می‌کند که روی دیوارهایش، تصویرهای دلپذیر سال‌های اول جوانی مثل ماهی‌های یک تونل آکواریومی می‌گذرند. یادم می‌آید چه وجود همیشه در آستانۀ لبریز شدنی بودم، از آوا، کلمه و تصویر...

یادم می‌آید چه دوستانی داشته‌ام، چه لحظات ارجمند بی‌نظیری که در نهایت سادگی‌مان ساخته بودیم.

آن عصرهای آفتابی و گرم دانشگاه، آن جلسه‌های یواشکی ادبی که جدای تمام انجمن‌بازی‌ها با سه-چهار دوست هم‌سلیقۀ بی‌ادعا در قالبی بی‌نام توی دفتر انجمن ادبی، طبقۀ دوم ساختمان خالی از هیایوی بچه‌های دانشگاه شکل می‌دادیم. دفترچه‌های‌مان همراه بود و هر چه از شعر و داستان خوانده بودیم و یادداشت کرده بودیم برای هم می‌خواندیم.

اسماعیل... که گرچه بعدها دوستی‌مان تمام شد اما یاد آن وقت‌های‌مان همیشه سبز و گرامی‌ست و مثل پدر ادبیات‌خوانی‌ام بود. خانم موسویِ آموزش دانشگاه که اهل دل یافته بودیمش و برای‌مان عاشقانه‌های نزار قبانی را ترجمه می‌کرد و با صدای نازنین پراحساسش می‌خواند. ریحانه با کتاب جبران خلیل جبرانش... خستگی‌هایی که بخار می‌شدند و آرامشی که در رج به رج آن محفل کوچک ساده موج می‌زد...

هنوز هم یاد آن سال‌ها گرچه بوی خامی می‌دادند، گاهی احساس این روزهایم را بارور می‌کنند و الهام‌بخش آفرینش‌اند.

زندگی ادبی رو در روی‌مان در دانشگاه می‌گذشت و زندگی ادبی مجازی‌مان در وبلاگ‌های پررونق آن سال‌ها. شیفتگی‌ها، آموختن‌ها، رفاقت‌ها، دوئل‌ها، دوئت‌ها... شاعرانه‌هایی که گاه به زندگی‌های واقعی سرریز می‌کردند و سرنوشت‌های‌مان را متأثر می‌کردند.

یاد همه را دوست می‌دارم.