چیدمان لطف تو
هرچقدر شکرت کنم برای این روزها کم است. این وقتهای یک سالِ پیشم و چند سال پیشترش را که یادم میآید، باورم نمیشود که دوام آورده باشم و به امروز رسیده باشم. و شک ندارم اگر به آن روزها برگردم، خود آن روزهایم هم باورشان نمیشود روزی بیاید که از آن خاک انبوه بلند شده باشد: بارهایی، ترسهایی و غمهایی که فرا و ورای توانم میرفتند، که داشتند به هیچم میبردند...
این لبخندهای امروز، این که دوباره همان زهرایی هستم که میشناختم و پرکار و پرلبخند و پرجنب و جوش را از تو دارم مثل هر وقت دیگری...
تو که یادم میروی اما یادت نمیروم... تو که جانی و حتی اگر جایی دستهایم خالی مانده باشد، میدانم داشتن و نداشتن همه از لطف و مهربانیات است.
شکرت میکنم بسیار و با این امید، که در ناشادی و نداری هم این شکر با من بماند.
راستی، امروز حواسم بود آسمان را چقدر قشنگ کرده بودی... حواسم بود همهجا همراهم بودی و خیالم را راحت میکردی... حواسم بود به آن پروانههای آبی کوچک و آن گلهای زرد ریز، و آن دستهای سنگین درخت زیتون... حواسم هست مهربانم... و مخلصم...