باران می‌بارد و اولین باران پاییز امسال این شهر است که به خیر و شکرِ بسیار، بسیار.

و یادم هست که دلم برای باران‌های قشنگ شهرم هم همیشه تنگ خواهد ماند.

و یادم هست دلم برای هر آن‌چه که منِ امروز را بافته است، برای بیشترشان که عزیز بودند و بوی مراقبت همیشۀ تو را می‌داده‌اند.

چند روز پیش اتفاقی ریحانه را دیدم... صفحه‌ای که به من نگفته بود. بماند چیزهایی که تمام این سال‌های دراز دوستی و ندیدن هم را یادم انداخت، بماند که باز یادم آمد ما مثل هم نبودیم در این ارتباط و ... اما جور متفاوتی دیدمش. کوهنورد بود. یک عالمه عکس داشت از صعودهای باصلابت کنار هم‌نوردهایی که من نمی‌شناختم. همه مرد بودند و بین آن‌ها حالت صورت ریحانه خیلی متفاوت نبود. اول در خودم خرد شدم، از موجود آسیب‌پذیری که هستم... از این‌که از ارتفاع می‌ترسم. از این‌که هرگز نتوانسته‌ام آن‌طور که دلم می‌خواسته طبیعت‌گرد باشم... از این‌که این عکس‌ها را چیدم کنار حرف‌های آخرین تلفن که گفته بود در یک شرکت صنعتی مدیر تولید است و توانسته در یک فضای کاملاً مردانه ابهت خودش را به همه نشان بدهد...

این‌ها تا چند روز باعث شد دوباره خودم را شخم بزنم و زیر و رو کنم و بتکانم... تکاندنی تکاندنی!

اما تلاطم و طوفان که خوابید، دیدم به خودم یک عذرخواهی بزرگ بدهکارم. به تمام زحماتم، به تمام آرزوهایی که به عشق عزیزانم و به خصوص برای آرامش مامان و بابا و بودن کنار خواهر، تبدیل کردم به هرآن‌چه که می‌شد نگندید و ادامه داد و تا آن‌جا که عقل و توانم می‌رسید، درست و مؤثر بود. به این موجود آسیب‌پذیری که اتفاقاً چقدر جان‌سخت است، مسئول است، و تمام این سال‌ها جهان خودش را آجر به آجر ساخته... جهانی زنانه، مهربان و توانا در چیزهایی که ستونش کرده‌اند. آن عکس‌های باصلابت را من از خودم جای دیگری دیده بودم که جلوی چشم نبود و حتی خودم هم یادم نمی‌ماند.

امیدوارم دیگر یادم نرود که این جهانِ به رنج‌ساختۀ محترم را هیچ طور کوچک نکنم.