ناهماهنگی
جزو موجوداتی هستم که از خودم اغلب تعجب میکنم. کسانی را در کنار دارم که تسلسل پیشامدهای بازدارنده خستهشان میکند، به نظر من خیلی منطقی است. دلسرد و دلزده میشوند، حسی که بسیار میفهممش... اما این که چرا مثل آنها نمیتوانم ترمز این تن و ذهن خسته را بکشم را نمیفهمم...
هر لحظه احساس پوچی میکنم، ادامه دادن به چشمم بیفایدهترین و غریبترین کار میآید. به خصوص که هر روز به «از من گذشته» بودنِ خیلی چیزها میرسم، اما انگار پذیرفتن و دست شستن را بلد نیستم. من به دنیا آمدهام برای خسته کردن خودم. به دنیا آمدهام که یک عالم کارهایی کنم که آخرش حس کنم چیزی به دست نیاوردهام.
دستم خالیترین است، ذهنم خستهترین، دلم غمگینترین،
و خالیترین چشمانداز پیشِ رویم است، با این حال دستهایم از درک این همه برای صرف نکردن انرژی بیهوده عاجزند گویا...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 0:27 توسط زهرا الف
|
مینویسم