در دلم یک شهر، سوخته؛ در دلم هوا گرگ و میش است... در دلم یک غریبه است، که نمی‌شناسمش... یک غریبه است که نمی‌دانم حسم نسبت به او چیست. غریبه‌ای که منم. غریبه‌ای که خودم ساخته‌ام، آن‌قدر لرزان، آن‌قدر بی‌شکل، آن‌قدر بی‌چیز...

فکر و زبانم را خوب می‌شناسم، شکل دارند، خواسته دارند، با صلابت‌اند.

اما چه کرده‌ام با خودم که در عمل این همه فاصله هست؛

آن‌چه انجام می‌دهم، این جاهایی که می‌چرخم، این آدم‌ها که می‌بینم هر روز، انگار هر روز غریب‌تر می‌شوند برایم.

توی یک جنگم عزیزم، آقا جانم.

تو که صدایت توی گوشم می‌پیچد : «و ارزقنا شهادت فی سبیلک یا الله...» با جانم غریبه نیست...

اما من چه گلی به سر خودم و این دنیا زدم، چه می‌خواهم از این دنیا که پا جای پای تو نگذاشته‌ام آقا جان...

این روزها بودنم روی روحم، خودم روی خودم، سنگینی می‌کند...

این روزها خستگی‌هایم جنس دیگری دارد،

نگاهم کن، دستم را بگیر.