تا یادم می‌آید زندگی، وظیفه‌ها گردباد من بوده‌اند.

دیگر هر وقت می‌آیم از خستگی ذهن و جان بگویم، یادم می‌آید که من مگر حرف دیگری هم داشته‌‌ام هیچ‌وقت؟

چه تعریفی دارم از خودم؟

این وبلاگ را دوباره بعد از مدت‌ها ساختم که ملزم باشم به وقت گذاشتن برای دل خودم. که ملزم باشم بیایم این‌جا بنشینم روبه‌روی این صفحه و فکر کنم و دوباره خودم را از لابه‌لای خرت‌ و پرت‌های زمانی که گذشته پیدا کنم. چیز عجیبی از خودم می‌بینم؛

موجودی میان‌سال که یک طرفش شبیه دستی خشک شده به سمت آسمان است، یک طرفش یک پای لنگِ دردناک، چشم‌ها و شانه‌هایی که مسلسل حادثه‌های نیم‌هضم، مبهوت و تای‌شان کرده، غم‌های آویزان از گوش و چشم‌هایش، یک گوش بزرگ که از بس غم دیگران را خورده شبیه خون دل است...

و یک طرف کوچکش که جسم نیست، آرزوست... آرزوهای همیشه منتظرم که شرمنده‌شان هستم از بس برای‌شان وقت نداشته‌ام... و یک طرف بزرگش که آن هم جسم نیست، دلواپسی‌ست... دلواپسی همیشگی برای پاره‌های تنم...

من چه شکلی‌ام؟

چه نیازهایی ممکن است داشته باشم؟

بلد نیستم به کسی بگویم این را...

خودم را بلد نیستم از بس همیشه چشمم به دیگران بوده است.

بلد نیستم حتی برای خودم از تو چیزی بخواهم خدا...

مرتبم کن... به سر و شکلم، به دادم برس...

چیزی برای خودم یادم بده.

آمین